مدت هاست كه ديگر كوزه هاي سفالي از رونق افتاده اند اما هنوز هم روي زمين پر است از كوزه هاي سفالي.كوزه هايي كه پا دارند و روي زمين راه مي روند. يك كوزه هم بود كه هزار سال پيش در شهري به نام نيشابور زندگي مي كرد و اين كوزه پر بود از سوال هاي جور و واجور.مثلا اين كه چرا كوزه ها ساخته مي شوند و چرا مي شكنند!
شهر نيشابور پايتخت كوزه هاي سفالي بود.كوزه هايي رنگ و وارنگ.به شكل نيمرخ آدم ،با نقش ها و طرح هاي گوناگون.كاسه ها وتنگ ها و بشقاب هاي زرين فام كه با خطي زيبا، روي آنها شعر نوشته شده بود و يا منقوش بود به آيه هايي از قرآن.طوري كه مي شد از ميان آنها، كلمه كلمه آب نوشيد.
هر ظرف سفالين، خود اثري بود هنري كه هر كدام با ديگري فرق داشت.درست مثل آدمها و خيام از همان
كودكي علاقه و نگاه عجيبي به ظروف سفالين داشت.آنچنان كه هر بار از برابر يك كارگاه كوزه گري رد مي شد،بي اختيار مي ايستاد و شگفت زده خيره مي شد به لحظه ي پرشكوه آفرينش و به دستان آفريننده ي كوزه گر كه بر فراز گوله اي گل بي شكل و حالت به رقص در مي آمد،مي چرخيد و مي گرديد و مي لرزيد و ناگهان گوله ي گل تبديل مي شد به حجمي دلپذير.آميزه اي ازذوق و احساس و انديشه.
در كارگه كوزه گري رفتم دوش
ديدم دوهزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكي كوزه برآورد خروش:
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش؟
خيام به سن جواني پا گذاشته بود و دريكي از بهترين مدارس آن زمان درس مي خواند كه يك روز با ديدن كوزه اي شكسته از خودش پرسيد:راستي چرا بايد كوزه ها بشكنند؟و اين
پرسش به ظاهر ساده از آن پس همه ي ذهنش را پركرد.او اين را فهميده بود كه سخت ترين
و پيچيده ترين پرسش ها، ساده ترين و پيش پا افتاده ترين هاهستند.سوال هايي كه به نظر كودكانه مي آيند.مانند نخستين پرسش هايي كه نخستين انسان ها از خويش پرسيده بودندمثلا اين كه: ما از كجا مي آييم؟به كجا مي رويم؟براي چه مي آييم؟براي چه مي رويم؟و خيلي سوال هاي ديگر.
خيام به تحصيلات خود ادامه داد.او شيفته ي رياضيات و نجوم بود و كوزه ي ذهنش پر بود از سخت ترين و پيچيده ترين مسائل رياضي و نجوم و فلسفه.طوري كه سخت ترين مسائل را به سادگي آب خوردن جواب مي داد اما همچنان براي ساده ترين سوال ها ي خود پاسخي نمي يافت.
خيام كه حالا شده بود حكيم عمر خيام نيشابوري و به تازگي به خواست پادشاه،دقيق ترين تقويم نجومي زمان را تنظيم كرده بود، به شعر روي آورد. معجوني جادويي كه با نوشيدن آن مي توانست دست كم براي لحظاتي از آرامش شاعرانه لبريز شود.زيرا مي دانست كه دنياي شعر نه جاي رسيدن به پاسخ هاي حكيمانه كه فضايي است براي بازتاباندن قديمي ترين پرسش ها و كيست كه نداند حقيقت، خود بيشتر در پرسش ها نهفته است تا در پاسخ ها.
جامي است كه چرخ آفرين مي زندش
صد بوسه ز مهر بر جبين مي زندش
وين كوزه گر دهر چنين جام ظريف
مي سازد باز بر زمين مي زندش
حكيم عمر خيام نيشابوري در ميانسالي سرانجام براي همه ي پرسش هاي خود پاسخي در خور يافت.او پس از عمري جستجوگري در دنياي نجوم وعلوم و سالها پرسشگري در بيابان
فلسفه، اكنون مي انديشيد كه بهترين پاسخ را يافته است.به راستي او به چه راه حل جادويي دست يافته بود كه ديگران از رسيدن به آن عاجز بودند؟ پاسخ او به آن پرسش هاي ساده ي ازلي و ابدي انسان چه بود؟ بي پاسخي!
خيام از نظر خود به بهترين و درست ترين پاسخ ها رسيده بود.او به اين نتيجه رسيده بود كه بهترين پاسخي كه مي توان به ساده ترين و عميق ترين پرسش هاي بشري داد،فراموش كردن آن پرسش ها است.يعني بايد اين پرسش ها را در كوزه ي جادويي فراموشي گذاشت ، قطره قطره قطره ي آن را تا به آخر نوشيد واينگونه از لحظه لحظه لحظه ي زندگي لذت برد.
در يكي از روزهاي يكي از سال هاي قرن پنجم هجري قمري،كوزه ي وجود حكيم عمر خيام نيشابوري شكست و در همان نيشابور به خاك سپرده شد.اما اكنون پس از هزار سال به نظر مي رسد پاسخي كه خيام حكيم شاعر براي پرسش هاي خود يافته بود،خود پرسشي است بزرگ و حل ناشدني.آن چنان كه بسياري از محققان به شك افتاده اند كه آيا خيام شاعر همان خيام حكيم بوده است؟به نظر مي رسد بهترين پاسخي كه مي توان به اين پرسش داد،بي پاسخي است.
آنان كه محيط فضل و آداب شدند
در بزم كمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند به روز
گفتند فسانه اي و در خواب شدند
ادامه مطلب


