تبليغاتX
کتاب نارنجی - بیوک مرموز - استفن کینگ

" ... از میان پنجره نگاهی به درون انداخت. وضعیت داخل اتومبیل او را شگفت زده کرد. رنگ داخل قهوه ای بود، ولی از صندلی جلو و عقب خبری نبود. فرمان بزرگتر از معمول و از چوب درست شده بود. با خود فکر کرد شاید این مدل فرمان به تازگی مد شده و یا شاید این اتومبیل یک مدل اختصاصی است. اگر راننده آن را ندیده بود فکر می کرد که فرمان یک قایق تفریحی بر روی اتومبیل کار گذاشته شده. پهنای آن به اندازه باز کردن بازو ها از هم بود. با خود فکر کرد که رانندگی با چنین فرمانی حتما راحت نیست. پس از آن متوجه داشبورد آن شد. چون آن هم عجیب بود. از چوبی مثل چوب گردو درست شده بود. در مقابل رادیو، نجاره و ساعت آن به نظرش عادی آمدند. همه در جایی قرار گرفته بودند که می بایست باشند. ولی سوییچ نه ... "

 

بیوکی عجیب و غیر عادی ناگهان روزی در پمپ بنزینی ظاهر می شود و هیچکس نمی فهمد از کجا آمده است. بیوکی سرمه ای رنگ که در انبار B پاسگاه شماره D قرار می گیرد و از آن روز به بعد، با جریان های شگفت انگیزی که به راه می اندازد، باعث شگفتی و حیرت، و بعضا ترس کارکنان این قرارگاه می شود.

 

" ... ساعتی گذشت، ولی در هیچ کجای پاسگاه اثری از انیز نیافتند. همگی ناامید و خسته به ساختمان بازگشتند و به پیشنهاد کورت و با وجود اعتراض هدی، همگی به همراه مستر دیلون به سمت انبار روان شدند تا شاید با کمک او بتوانند اثری از انیز در آنجا بیابند.

مستر دیلون به محض رسیدن به انبار، سرش را به آسفالت چسباند. درست مثل اینکه بوی انیز را حس کرده است. پس از باز کردن در انبار، او شروع به زوزه کشیدن نمود. تمام موهایش سیخ شدند و بی اختیار ادرار کرد و بعد سعی کرد فرار کند. سراپا وحشتزده شده بود … "

 

بیوک هر از گاهی شوی نوری به راه می اندازد. در این مواقع، دمای انبار به شدت افت می کند و تماس های رادیویی و بی سیم پاسگاه دچار اختلال و سپس قطع کامل می گردد. هر شوی نور، جریان بزرگی از رنگ های عجیب است که از تمام اتومبیل سرازیر می شود و با چشم غیر مسلح، دیدن آن غیر ممکن است.

 معمولا نتیجه هر شوی نور، یک زایش است. ولی زایش یک بیوک چه مفهومی دارد؟ گاهگاهی جانور یا گیاهی که از دنیایی مرموز و ناشناخته آمده است در انبار ظاهر می شود و اینطور به نظر می رسد که از صندوق عقب بیوک بیرون می افتد. گاه نیز بیوک انسان یا جانورانی را به درون خود می کشد و به همان دنیا می فرستد. ولی کجا؟!

 همه سعی می کنند تا از بیوک دوری کنند. کسی نمی داند آیا واقعا بیوک انیز را ناپدید کرده است یا نه. ولی همه برای احتیاط، با طنابی که به دور کمر خود بسته اند وارد انبار می شوند تا در صورت لزوم، بقیه افراد بتوانند او را بیرون بکشند. در تمام ساعات شبانه روز یک نفر در کنار انبار B نگهبانی می دهد تا در صورت بروز اتفاقی جدید، به سایر افراد خبر دهد و درخواست کمک نماید.

ولی بیوک در این دنیا چه می کند؟ شاید این اتومبیل، رابطی بین دنیای عادی و روزمره انسان ها با دنیایی است که هیچ کس تا به حال ندیده است. جایی که برای زندگی انسان طراحی نشده و بیشتر به یک رویا می ماند.

" … سراسر تپه هایی که در رو به روی پاسگاه در مقابلم قرار داشت را علف های عجیبی پوشانده بود. علف هایی که نوک آنها به رنگ طلایی و انتهای آنها قهوه ای روشن بود. در یک قسمت تپه، سوسک هایی با پشت سبز رنگ روان بودند و در قسمتی دیگر، گل های زنبق چسبناکی روییده بود. همه به رنگ بنفش تیره که بیشتر به رنگ خون بودند. تمام اینها با هر رعد و برق قابل رویت می شدند. در آسمان هم پرندگان بسیاری در پرواز بودند. پرنده هایی که بیشتر شان به شکل خفاش بودند. نظیر همان خفاشی که کورت آن را تشریح کرده بود. این صحنه ها خیلی سریع و به تناوب در جلوی چشم های من بر روی تپه ها با هر رعد و برق شکل یافته بودند. حتی اقیانوس یا چیزی شبیه به آن را هم در دامنه تپه دیدم. شاید آن را حس کردم، آن هم به دلیل بوی ماهی یا آب شور دریا بود … "

 

اما عاقبت این بیوک چه میشود؟ اتومبیلی که صدمه نمی خورد و " خودشفا " است؟ کسی قادر به از بین بردن بیوک نیست. اتومبیل صدمه نمی بیند و خودبخود تعمیر می شود. چه کسی وجود چنین بیوکی را باور می کند؟

 

" ... در پایان تونی و بازرسان موافقت کردند که در این مورد از هر نوع کاغذ بازی و ایجاد سر و صدا پرهیز کنند. حتی مقرر شد که حتی کپی برداری هم از پرونده نشود. آن ها حتی نمونه برداری هم نکردند. چون هیچ اثر انگشتی یا چیز دیگری وجود نداشت و حتی خود اتومبیل، یک اتومبیل معمولی نبود و کسی تا آن را نمی دید، هیچ چیز را در این مورد باور نمی کرد ... "

 

برای پی بردن به تمامی ماجرا های شگفت انگیز این اتومبیل، به کتاب مراجعه کرده، و سرنوشت " بیوک مرموز " را مطالعه کنید!

 

به جز خود داستان، ترجمه نسبتا روان و قابل قبول است. اما اشکالات ویراستاری و نگارشی زیادی دارد. تا جایی که حتی برخی اسامی در میان گفتگو ها از بیخ و بن تغییر می کنند و ناگهان کسی حرف می زند که اصلا در صحنه حضور ندارد! شاید این موضوع را بتوان به چاپ اول بودن کتاب، بخشید.

 

در کل، کتاب وحشت زیادی القا نمی کند. شاید بیشتر نوعی تنفر از زایش های بیوک را بوجود می آورد. از موجوداتی که در برخورد با دنیای انسان ها، می سوزانند و می میرند. و بوی کلم گندیده ای که سراسر کتاب را فرا گرفته است و از صندوق عقب اتومبیل ساطع می شود، باعث می شود تا آخر کتاب، با گیره ای بر بینی به مطالعه بپردازید! و فضا سازی قوی، یعنی همین!

 

در هر صورت، خواندن کتابی از استفن کینگ معروف و مشهور، به هر چیزی می ارزد. موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:52  توسط   |